نویسنده: وحید
ساعت: 23:48
تاریخ: پنجشنبه 28 آذر1387

چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند
بردند به میزان عمل سنجیدند
بیش از همه کس گناه ما بود ولی
آن را به محبت علی بخشیدند
عیدتان مبارک 
راستی فردا هم تفلدمه ...
بیست و هفتمین روز از یک فصل پاییزی روز دنیایی شدن جسم روحانی من است...
به آرزوی ادامه ی پروازم به سوی نور
نویسنده: وحید
ساعت: 22:40
تاریخ: سه شنبه 26 آذر1387

روز اول که پوستر عشق را
روی دیوار قلبم دیدم،
باور کردم!
نفهمیدم از اوّل که آنهم یک تبلیغه
عکسش قشنگتر از خودشه!
وقتی رفتم که امتحانش کنم
یا برای قلبم تنگ بود یا گشاد
حالا فعلاً تو رژیمم
گفتم یک خورده احساس کمتر بخورم
شاید که بالاخره اندازه بشه!
حالا هر روز از جلوش رد می شوم
نگاهش می کنم
و خودم را سایز می زنم!
همینجوری شدکه یاد گرفتم
رؤیاهایم را قیچی کنم رو الگوی حقیقت
و بپیچم دور قلبم
که خدای نکرده
ار سرمای قلب آدمها
سرما نخوره!
نویسنده: وحید
ساعت: 14:24
تاریخ: سه شنبه 19 آذر1387

سلام بر همه ی مهربونای خوب...
به دوستای خوبی که واقعا شاید انرژی سبز اونها بود که یکم منو از بی خودی به خود آورد...
به قول یکی از دوستای گلم که خودش میدونه کیه، آدم از شکست ها به پیروزی می ررسه، این جمله خیلی کلیشه ای است ولی اگه باورش کنی می فهمی چیه...
از همه ی دوستایی که این چند وقت با پیام هاشون دلداریاشون و همراهیاشون دل به دل پاره پاره ای چون من دادند، شاید به روح عظیم خودم پی ببرم
به نظرم اینکه آدم ساده باشه خیلی خوب نیست، آخه همون وقتی که فکر می کنی کسی به یادته یا داره به خاطر نبودنت چیزیش میشه، دقیقا داره تمرین می کنه که خوب باشه.
بازم از همتون ممنونم . شاید حس پاییزی خوبی که وقت دنیا اومدنم تو وجودم زاده شده، منو عاشق این پاییزو زمستون کرده . واسه همین قالبمو اینجور کردم اگه خوشتون آمد یا نه بهم بگین.
ببخشین پر حرفی کردم.
سفید و آبی این روزها تقدیم به همتون.

نویسنده: وحید
ساعت: 0:4
تاریخ: دوشنبه 18 آذر1387

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
نویسنده: وحید
ساعت: 11:50
تاریخ: جمعه 15 آذر1387