تبليغاتX
♥٭فصل​بارونی٭♥



♥٭فصل​بارونی٭♥







تـ و ضـ یـ حـ ا ت


به تو ميرسم دوباره...
vahid_hi2006@yahoo.com

 

  ا مـ کـ ا نـ ا ت 
صفحه ی اول
پست الکترونیک

     آ ر شـ یـ و    
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

  لـ یـ نـ ک هـ ا  
اقـلیم وجود
پهلوان خورشید
عشق تمام رویای من است
پر از عشق
آواز ققنوس
گل باقــــالی
رنــگ بــــاران
باران عــشق
دل من و دل تو
لیلـی عاشق
اشکی از جنس خدا
لادن صحرایی
بردي از يادم
من خورشیدم
شب بارونی
جوجو عاشق
نوشته های یه دختر خطرناک
تا تو هستی
وبلاگ فارسی نوال
دیباچه دل
باران عشق
ســـایه
تنهای تنها
یاس بارونی
طلسم تنهایی
صوفی
استاد علیرضا افتخاری
حنجره طلايی
مــــن
قروقاطي
نفس ها در سینه حبس
وبلاگ شخصی من
جزیره​ی بارونی
-----------------------------------------
ما تماس با ما

   قـ ا لـ ب    از   
نازنین

  RSS 2.0  





سلام
امروز یکی از روزهای قشنگ خداست،
تولد 1 سالگی وبلاگم

پارسال توی یکی از روزهای زرد فصل بارونی پاییز بود ،
که این وبلاگ با حس غمی که تو دلم بود به پا شد،
اما حالا خوشحالم.
تو این مدت حدودا یک سال ، غم ها و شادی های زیادی
اومدنو رفتن،اما تنها خاطره ای ازشون مونده.
تو این یک سال من هم خیلی چیزا یاد گرفتم،
بیشتر خودمو شناختمو ،بیشتر به چیزایی که دارم و ندارم واقف شدم.
خصایصی که هر کدومششاید برای کسی که تورو از دور میبینه ،
 بسته به اخلاقش ، خوبی تو یا بدی تو باشه.
اما مهم اینه که حالا که یک سال پیش رفتم،
بیشتر خودم رو شناختم، بیشتر آدم ها رو شناختم
و بیشتر از همه خدای مهربونوم رو شناختم.

ممنونم از همه ی دوستای گلی
که تو این 1 سال برپایی وبلاگم ، به من لطف داشتن،
نظر دادن ،انتقاد کردن، دلداریم دادن و خلاصه اینکه
لطفشون شامل حال ما شد...
چه اونایی که میامدنو فقط منو به دیدن وبلاگشون دعوت می کردن،
چه اونایی که به مطالبم اهمیتی نمی دادند و بازم نظر می دادند
و چه اونایی که حتی نظر هم ندادند.
اما ممنونم از کسایی که با من بودن و هستن و خواهند بود
و به وبلاگم آمدند و می آیند و خواهند آمد.
قربون همتون ...

روزهای زندگیتون پر از
حس خوب بوییدن یاس های شکفته در بهار دل مهربونتون.

اینم یک کیک خوشمزه واسه همتون...



نویسنده: وحید
ساعت: 16:20
تاریخ:
یکشنبه 28 مهر1387

   



.

به تو اي دوست سلام

دل صافت نفس سرد مرا آتش زد،

کام تو نوش و دلت، گلگون باد،

به چه از خويش بگويم که مرا بشناسي:

روزگاريست که هم صحبت من تنهائي است،

يار ديرينه ي من درد و غم رسوائي است،

عقل و هوشم همه مدهوش وجودي نيکوست،

ولي افسوس که روحم به تنم زنداني است،

چه کنم با غم خويش؟

که گهي بغض دلم مي ترکد،

دل تنگم ز عطش مي سوزد،

شانه اي مي خواهم

که بگذارم سر خود بر رويش

و کنم گريه که شايد کمي آرام شوم





 
زاویه ی دیدت را تنظیم می کنی و
تیرِ نگاهت را دقیق پرتاب می کنی روی
شهرِ آفتاب سوخته ی چشمانم
تیرِشما که به هدف خورد ،
ما هم که عجالتآ شکست خوردیم !
جسارتآ قلبمان را هم به فتوحاتتان اضافه کنید !
... آنوقت که مرا اسیر کردی
نه هزار و سیصد و شصت و پنج بود
و نه حتی هزار و نهصد و هشتاد و شش ...
جنگِ ما ،
جنگِ شیطانکِ چشمانِ تو بود
با حکومتِ بی عرضه ی امپراطوریِ من ...

 


نویسنده: وحید
ساعت: 21:21
تاریخ:
چهارشنبه 24 مهر1387

   


زندگی رويا نيست.

زندگی زيبايی است .

ميتوان بر درختی تهی از بار ؛ زدن پيوندی .

ميتوان در مزرعه خشک و تهی ، بذری ريخت .

میتوان ؛

از ميان ، فاصله ها را برداشت ؛

دل من با دل تو ، هر دو بيزار از اين فاصله ها ست



بگذریم...

بگذار ناگفته های ما بی خریدار باشد...
تنها باورکن عزیز!
در روزگاری که آدمها گور یکدیگر را میکنند!
و دستانشان را خاک فراموشی پوشانده...
من برایت آسمان میسازم و با دستانی همه ابر
با عادت با تو بودن ! بر تو میبارم...



عكس ماه
افتاده در بركه
عكس دو كودك نيز
ماه مال آنهاست
شايد كه در خيال


نویسنده: وحید
ساعت: 15:14
تاریخ:
یکشنبه 14 مهر1387

   



حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارکباد


خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم 

ولی بازم احساس می کنم نتونستم 


همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم
 


نویسنده: وحید
ساعت: 19:1
تاریخ:
سه شنبه 9 مهر1387

   


 
 
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريکي
و از نهايت شب حرف مي زنم
اگر به خانه ي من آمدي
براي من اي مهربان چراغ بياور
و يک دريچه که از آن
 به ازدهام کوچه ي خوشبختي بنگرم !


 

چیزی مرا به قسمت بودن نمیبرد
از تکرار واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
من بی رمقترین نفس این حوالی ام
 از بودن مکرر  بر  دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد میشوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام



دلم برای خودم تنگ شد
هر کتابی را که باز کردم
ژان والژان نبودم
ناپلئون نشدم
تارزان نبودم
دلم برای خودم تنگ شد
انگار هزار سال پیش بود
قهرمان هر کتابی
من بودم


 



نویسنده: وحید
ساعت: 22:16
تاریخ:
یکشنبه 7 مهر1387

   



دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد دل بر مکن بازآ
در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن آنچه می خواهی مهیا کردنش با من
چو خوردی روزی امروز مارا شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من !



پنج دقيقه مهلت برای عاشق شدن
پنج دقيقه مهلت برای تصميم گرفتن
پنج دقيقه مهلت که می تواند طعم زندگی تو را دگر گون کند
پنج دقيقه مهلت برای اينکه بگويی آری يا نه ...
پنج دقيقه بيشتر نيست زود باش
دنيا را معطل نکن !
چيزی بگو !...
تا جهان دوباره از نو به دنيا بيايد
.


 


نویسنده: وحید
ساعت: 13:20
تاریخ:
چهارشنبه 3 مهر1387

   


JavaScript Codes داغ کن - کلوب دات کام