تا برسد به چشم تو ای مه شامگاه من
هزار حرف گفتنی دارمو دم نمیزنم
کاش خودت بخوانی از پنجره نگاه من
شب است و شب و سایه ها و جغدها خرابه ها
میان این سیاهه ها فقط تویی پنـاه مـن
وقت سفر عزیزم ، ساز به دست من نده
اسیر مویه می شوم ، مخالف سه گاه من
اگر چه رفته ای ولی قصه ی عشق ماندنیست
یاد تو مانده تا ابد در دل بی گناه من
پیش آن سلسله مو مشت ما وا شده بود
وسط این همه کوه تیشه رسوا شده بود
همه بر ساحل عشق تشنه می رقصیدند
روح مرموز عطش مثل دریا شده بود,باز غوغا شده بود
بهترین لحظه عشق با تو پیدا شده بود
باز غوغا شده بود , باز غوغا شده بود
گرچه ای دف زن مست شیشه باده شکست
یک بغل مستی و نور قسمت ما شده بود
دیدم اهریمن شب در شب کشتن خویش
آنقدر می زده بود تا اهورا شده بود
رفته بودم به برش پیراهن پاره کنم
یوسف از فرط جنون چون زلیخا شده بود
ساعت: 21:38
تاریخ: یکشنبه 26 خرداد1387


در حضور خارها هم می شود یك یاس بود