
به همان قدر که
چشم تو پر از زیباییست
بی تو دنیای من ای دوست پر از
تنهاییست
این غزلهای زلالی که زمن
میشنوی
چشمه جاری اندوه دلی
دریاییست
چند وقت است که بازیچه مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش
دنیاییست
دل به دریا زده تا بازهم آغاز کنم
ماجرایی که سرانجامش یک
رسواییست
امشب ای آینه تکلیف مرا روشن
کن
حق به دست دل من عقل و یا
زیباییست
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل
زمین
به خداوند که معشوقه من
بالاییست
این غزل نیز دل تنگ مرا باز
نکرد
روح من تشنه یک زمزمه
نیماییست

عبور باید کرد،
عبور باید کرد
و من مسافرم ای
بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل
ابرها ببرید
مرا به کودکی شور
آبها برسانید
و تن مرا تا تکامل
تن انگور
در آسمان سپید غریزه به اوج برسانید...

می توان همچون
عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای
دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای
ماهوت
با تنی انباشته از
کاه
سالها در لابلای
تور و پولک خفت
می توان با هر فشار
هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و
گفت:
آه من بسیار
خوشبختم

توی سر فصل کتاب من طلوع کن
بنویس از سر خط بازم شروع کن
بنویس نام شقایق رو رو گلبرگهای
خیس
بنویس حادثه نیست
بنویس خاطره نیست
هیچ کجا پنجره نیست
تن خشکیده ی شاخه ها شکسته س
بنویس هوای باغچه دیگه خسته س
از تن زخمی کفترا تو غربت
توی پسکوچه ی ظلمت بنویس
بنویس خا طره نیست
هیچ کجا پنجره نیست
بنویس بوی گل از باد نمیاد
بوی فریاد نمیاد
بنویس تو این فضا ی بی صدا
توی بن بست هوا
یه دریچه که از اون اسمونو نگاه
کنی
جفتتو پیدا کنی
دیگه نیست
دیگه نیست

تو را نگاه می کنم
خورشید چند برابر می
شود و روز را روشن می کند!
بیدار شو
با قلب و سر رنگین خود
بد شگونی شب را بگیر
تو را نگاه می کنم و همه چیز عریان می
شود
زورق ها در آب های کم عمقند...
خلاصه کنم:دریا بی عشق سرد
است!
جهان این گونه آغاز می شود:
موج ها گهواره ی آسمان را می
جنبانند
(تو در میان ملافه ها جا به جا می
شوی
وخواب را فرا می خوانی)
بیدار شو تا از پی ات روان شوم
تنم بی تاب تعقیب توست!
می خواهم عمرم را با عشق تو سر
کنم
از دروازه ی سپیده تا دریچه ی
شب
می خواهم با بیداریِ تو رویا
ببینم!