
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نگشت
دائما يكسان نباشد حال دوران غـم مخـور
هان مشو نوميد چون واقف نيي از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غـم مخـور

به جهنم به درک رفته که رفته بی خیال
واسه چی گریه کنم هر روزِ هفته بی خیال
اون اگه موندنی بود به خاطر خودم می موند
یکی نیس بهش بگه عشق من و تو هوسه
فکر نکن با رفتنت دنیا به آخر میرسه
تو رو بی خیال شدن قد ِ یه لحظه نفسه
مگه جز مکر و فریب از تو چی یادگاریه
به خدا بودن تو باعث ِ ناگواریه
همه بی صداقتن چه روز و روزگاریه
تو دروغی مث رویا مث یک ساز ِ خفه
برای همیشه گم شو حتی اسمم و نیار
من ازت بدم میاد عروسک بی عاطفه
دلمو بازی دادی با صد هزار دوز و کلک
توی بی معرفتی به پای من نمی رسی
بی خبر گذاشتی رفتی به جهنم به درک

چقدر سخته توی چشمای کسی که قلبت را بهش دادی و
به جاش یه زخم همیشگی به دلت داده زل بزنی
و به جای اینکه لبریز از نفرت بشی
فکر کنی که هنوز دیونشی و دوستش داری.
چقدر سخته که دلت بخواد سرتو به دیواری تکیه بدی
که یک بار زیر اوار غروبش همه وجودت له شد.
چقدر سخته که توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی
ولی وقتی دیدیش جز سلام نتونی چیزی بهش بگی.
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه
اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری و دیونشی


دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شــــدم
خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شــــــــــدم
اونی که عاشق شده بود بدجوری تو کارتو موند
برای خاطــــــــــــرات دلت حالا باید فاتحه خـــــوند
تمام وسعت دل رو به نام تو سنــــــــــــــــــد زدم
غرورر لعنتی میگفت بازی عشـــــــــــــق و بلدم
از تو گله نمیکنم از دست قلبـــــــــــــــم شاکیم
چرا گذشتــــــــــــــم از خود چرا بعد تاریکی ام
دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم
خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شــــــدم
دوست ندارم چشمای من فردا به آفتاب وا بشه
چه خوب میشه تصمیم تو آخر ماجرا بشـــــــه
دست و دلت نلرزه بزن تیر خلاص رو ...........
از اون که عاشقت بود بشنو این التماس رو
بزن تردید نکن ....................

هواي دلم باراني است و آسمان ذهنم کبود.
ياسهاي زرد از بي پناهي من آگاهند و
قطره هاي باران از دل دردمندم خبر دارند .
بغض در گلويم به زنجير کشيده شده و من به روشني مي دانم
که زندگي رنگ آبي و آرامش خود را از دست داده است .
آينده پر است از اشک و آه حسرت و درد هجران و انتظار .
صفحه ي دلم در آرزوي يک نگاه خواهد ماند و
طوفان هيچ نگاهي زندگي را تازه نخواهد کرد.
دستهايم را مي گشايم پنجره ذهن من رو به کوچه اي باز است
که حتي خاطره ها هم از آنجا رفته اند .
نفرين بر اين زندگي ! اين سرنوشت که هرگز شيرين نمي شود. . .!

ساعت:
تاریخ: چهاردهم آذر 1386
