
چشم من صبور و ساکت ... دل من زخــمی ديدار
گفــتي با دل شــکسته ... توصدام كن بایه فریاد
ای تــــمام مهـــربــوني ... تو شـــباي غربت من
حرف اين دل شكسته ... با تو ایــنه يــاور من
اگه بي صدام و خاموش ... زير سقف پر سـتاره
چشـــماي بارونــي من ... پر درد انـــتـــظـــاره
عاشـــــقم من عاشق تو ... اي عزيز مـــــهربانم
حرف بزن با من خدايا ... خسته و بي هم زبـونم
درد مــن تــنهايي من ... توحصار بـي توبودن
تو ميدوني كه چه سخته ... منتظر به در نشستن
بي تو بـي نام و نشونم ... نميخوام بي تو بمـونم
تو بذار تـــــا در كنارت ... باشـم و از تو بخـونم

صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نميآيد 
نباش منتظرش! رهگذر، نميآيد 
نميشود به خدا باورم، كه ميگويند: 
مسافر تو دگر از سفر نميآيد... 
مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي 
چرا كه با غزل من دگر او نميآيد 
بنال اي دل عاشق، كه خوب ميدانم 
تو را نموده فراموش اگر نميآيد 
در انتظار، دل من، نباش، بيهوده! 
چرا كه هست يقينم، دگر نميآيد

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است
اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است 
اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است


خداوندا!
این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و
این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.
خدایا!
این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز
در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود .
خدای من!
این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو، کجا سر شکفتن هست و
این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟
خدایا!
این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و غنچه
حوائجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود و غبار اندوه از چهره غمزده ام
جز باران رحمت تو نمی شوید و سموم نفسم را جز تریاق رأفت تو درمان
نمی کند
خدایا!
دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد؟
و پایی که در هر قدم توان از تو گرفته و با سنگ و خار و خاشاک به شوق
تو در آویخته به چه امید در دیار غیر رحل اقامت افکند؟
اشک اضطرار مرا چه چیز جز دستهای پاسخ تو خواهد سترد؟ و این قلب
درد آغشته از فراقت را چه چیز جز نسیم مهر تو جان خواهد بخشید؟
خدایا!
زنگار گناه از آیینه دل چه چیز جز عفو تو خواهد زدود؟
خدایا!
این جگر سوخته در آتش هجرانت را و این جان گداخته در زیر تشعشع
سوزان فراقت را هیچ چیز جز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند.
من اینک امید از هر چه غیر تو بریده ام و بر در خانه کرم تو به تضرع
ایستاده ام.
خدای من!
مرا از تو چشم یاری هست و همو مرا بدینجا آورده است.
اینجا، که گرد گامهای تو بر صورت خسته من نشیند و بوی بهار تو در
مشام درختانِ به خشکی گراییده من بپیچد.
خدایا!
می شود كه چنین بنده ای را دست محبت بر سرش كشی؟ و سایه خدایی
بر سرش بگستری؟ و جز این نمی شود. بنده به كجا بگریزد كه امتداد
شاخه های بی نهایت كرم تو سایه نینداخته باشد؟
ای زیبای عاشق زیبایی! ای دلربای زیبا آفرین! ای دریای بیمنتهای بخشش

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو
بدون حضور خودش جشن بگيري ...
خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ،
جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،
بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،
اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

در خواب ناز بودم شبي
ديدم كسي در ميزند
در را گشودم روي او
ديدم غم است
اي دوستانه بي وفا
از غم بياموزيد وفا
غم با همه بيگانگي
هر شب به من سر ميزند..!
***
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه ميايي به سراغم ديگر نفسي نيست
****
از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست
گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست

ساعت:
تاریخ: بیست و پنجم آبان 1386
