دلم هوای خزان کرده است 
دلم هوای کوچ پرنده های غریب 
و پا به پای تمام نقوش بی زاری 
دلم هوای پژمردن کرده ست 
چه بی تفاوتی و تلخ 
دلم هوای مردن کرده ست 
کجاست یار؟
بیغوله؟
تنهائی 
دلم هوای مردن کرده است! 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم
اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم!
گواهي بخواهيد، اينك گواه:
همين زخمهايي كه نشمرده ايم!
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر برده ايم

من صبورم اما ...
به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم !
من صبورم اما ...
چه قدر با همه عاشقیم محزونم !
و به یاد همه خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم ...
من صبورم اما ...
بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم
دور کند ...
من صبورم اما ...
آه ...........
این بغض گران صبر نمی داند چیست ...

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد 
چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ 
چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟
اما افسوس ... هيچ کس نبود
هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .
آری با تو هستم ..
با تويي که از کنارم گذشتي... 
و حتي يک بار هم نپرسيدي
چرا چشم هايت هميشه باراني است!!! 


ساعت:
تاریخ: نوزدهم آبان 1386
