سیـب سرخی را به من بخشید و رفت عاقبـت بر عشـق مـن خندید و رفت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـی مـروت گریـه ام را دیــد و رفـت
چشـم از مـن كنـدو دل از مـن بریـد حـال بیمـار مــرا فهـمیــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـی كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشید و رفـت

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
نشسته ام در این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود
که خنجر غمت ازین خرابتر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای اشنا به رهگذر نمیزند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند
نه سایه دارم و نه بربیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند

ساعت:
تاریخ: ششم آبان 1386









