تبليغاتX
♥٭فصل​بارونی٭♥



♥٭فصل​بارونی٭♥







تـ و ضـ یـ حـ ا ت


به تو ميرسم دوباره...
vahid_hi2006@yahoo.com

 

  ا مـ کـ ا نـ ا ت 
صفحه ی اول
پست الکترونیک

     آ ر شـ یـ و    
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

  لـ یـ نـ ک هـ ا  
اقـلیم وجود
پهلوان خورشید
عشق تمام رویای من است
پر از عشق
آواز ققنوس
گل باقــــالی
رنــگ بــــاران
باران عــشق
دل من و دل تو
لیلـی عاشق
اشکی از جنس خدا
لادن صحرایی
بردي از يادم
من خورشیدم
شب بارونی
جوجو عاشق
نوشته های یه دختر خطرناک
تا تو هستی
وبلاگ فارسی نوال
دیباچه دل
باران عشق
ســـایه
تنهای تنها
یاس بارونی
طلسم تنهایی
صوفی
استاد علیرضا افتخاری
حنجره طلايی
مــــن
قروقاطي
نفس ها در سینه حبس
وبلاگ شخصی من
جزیره​ی بارونی
-----------------------------------------
ما تماس با ما

   قـ ا لـ ب    از   
نازنین

  RSS 2.0  






چشم من صبور و ساکت ... دل من زخــمی ديدار

 

گفــتي با دل شــکسته ... توصدام كن بایه فریاد

 

ای تــــمام مهـــربــوني ... تو شـــباي غربت من

 

حرف اين دل شكسته ... با تو ایــنه يــاور من

 

اگه بي صدام و خاموش ... زير سقف پر سـتاره

 

چشـــماي بارونــي من ... پر درد انـــتـــظـــاره

 

عاشـــــقم من عاشق تو ... اي عزيز مـــــهربانم

 

حرف بزن با من خدايا ... خسته و بي هم زبـونم

 

درد مــن تــنهايي من ... توحصار بـي توبودن

 

تو ميدوني كه چه سخته ... منتظر به در نشستن

 

بي تو بـي نام و نشونم ... نميخوام بي تو بمـونم

 

تو بذار تـــــا در كنارت ... باشـم و از تو بخـونم



 

صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نمي‌آيد

نباش منتظرش! رهگذر، نمي‌آيد

نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:

مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...

مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي

چرا كه با غزل من دگر او نمي‌آيد

بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم

تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد

در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!

چرا كه هست يقينم، دگر نمي‌آيد

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است

اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است

خداوندا!

 

این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و

این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.

 

خدایا!

 

این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز

در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود .

 

خدای من!

 

این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو، کجا سر شکفتن هست و

این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟

خدایا!

 

این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و غنچه

حوائجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود و غبار اندوه از چهره غمزده ام

جز باران رحمت تو نمی شوید و سموم نفسم را جز تریاق رأفت تو درمان

نمی کند

خدایا!

 

دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد؟

و پایی که در هر قدم توان از تو گرفته و با سنگ و خار و خاشاک به شوق

تو در آویخته به چه امید در دیار غیر رحل اقامت افکند؟

اشک اضطرار مرا چه چیز جز دستهای پاسخ تو خواهد سترد؟ و این قلب

درد آغشته از فراقت را چه چیز جز نسیم مهر تو جان خواهد بخشید؟

خدایا!

 

زنگار گناه از آیینه دل چه چیز جز عفو تو خواهد زدود؟

خدایا!

 

این جگر سوخته در آتش هجرانت را و این جان گداخته در زیر تشعشع

سوزان فراقت را هیچ چیز جز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند.

 

من اینک امید از هر چه غیر تو بریده ام و بر در خانه کرم تو به تضرع

ایستاده ام.

 

خدای من!

 

مرا از تو چشم یاری هست و همو مرا بدینجا آورده است.

 

اینجا، که گرد گامهای تو بر صورت خسته من نشیند و بوی بهار تو در

مشام درختانِ به خشکی گراییده من بپیچد.

 

 

 

 

 

 

خدایا!

می شود كه چنین بنده ای را دست محبت بر سرش كشی؟ و سایه خدایی

بر سرش بگستری؟ و جز این نمی شود. بنده به كجا بگریزد كه امتداد

شاخه های بی نهایت كرم تو سایه نینداخته باشد؟

ای زیبای عاشق زیبایی! ای دلربای زیبا آفرین! ای دریای بی‌منتهای بخشش


 

 

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو

 

بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ،

جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ،

بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ،

اما اون بگه : ديگه نمي خوامت


در خواب ناز بودم شبي

ديدم كسي در ميزند

در را گشودم روي او

ديدم غم است

اي دوستانه بي وفا

از غم بياموزيد وفا

غم با همه بيگانگي

هر شب به من سر ميزند..!

***

امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست

فردا كه ميايي به سراغم ديگر نفسي نيست

****

از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست

گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست


 


نویسنده: وحید
ساعت: 13:56
تاریخ:
جمعه 25 آبان1386

   


 

  دلم هوای خزان کرده است 

  دلم هوای کوچ پرنده های غریب 

  و پا به پای تمام نقوش بی زاری 

  دلم هوای پژمردن کرده ست 

  چه بی تفاوتی و تلخ 

  دلم هوای مردن کرده ست 

  کجاست یار؟ کجاست ظلمت؟ 

   بیغوله؟ کوچه؟ 

 تنهائی 

  دلم هوای مردن کرده است

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

ولي دل به پاييز نسپرده ايم

چو گلدان خالي، لب پنجره

پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم

اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان، گردنيم!

اگر خنجر دوستان، گرده ايم!

گواهي بخواهيد، اينك گواه:

همين زخمهايي كه نشمرده ايم!

دلي سربلند و سري سر به زير

از اين دست، عمري به سر برده ايم

من صبورم اما ... 

 

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

 

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم !

 

من صبورم اما ... 

 

چه قدر با همه عاشقیم  محزونم !

 

و به یاد همه خاطره های گل سرخ

 

مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم ... 

  

من صبورم اما ... 

 

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

 

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب

 

و چراغی که تو را از شب متروک دلم

 

دور کند ...   می ترسم!

 

من صبورم اما  ... 

 

آه ........... 

 

این بغض گران صبر نمی داند چیست ...  !!

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

 اما افسوس ... هيچ کس نبود

 هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

 آری با تو هستم ..

 با تويي که از کنارم گذشتي...

و حتي يک بار هم نپرسيدي

 چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!

 

 

 


نویسنده: وحید
ساعت: 11:46
تاریخ:
شنبه 19 آبان1386

   


 

                        تنهـاترين شمعم ، آشفته و شيـدا

 

                                       تنهـاترين شعرم ، ننوشتـه و زيبـا

 

                   تنهـاترين حرفـم بر روي لبهـايت

 

                                       تنهـاترين رازم ، ناگفتـه و ناخوانـا

 

                     تنهـاترين نورم در صبح چشمانت

 

                                       تنهاترين فرياد ، كم حرف و پرمعنا

 

                     تنهـاترين اميـد بر يك دل خستـه

 

                                       تنهـاترين آواز ، تنهـاترين نجــوا

 

                     تنهـاترين شعـرم در دفتـر ايـام

 

                                       تنهـاترين شاعـر ، تنهاترين تنهــا

 

 

 

 

من اگر روح پريشان دارم

 

من اگر غصه هزاران دارم

 

گله از بازي دوران دارم

 

دل گريان ، لب خندان دارم

 

به تو و عشق تو ايمان دارم

 

در غمستان نفسگير ، اگر

 

نفسم مي گيرد

 

آرزو در دل من


 متولد نشده، مي ميرد


يا اگر دست زمان درازاي هر نفس


جان مرا ميگيرد


دل گريان، لب خندان دارم


 به تو و عشق تو ايمان دارم


من اگر پشت خودم پنهانم


من اگر خسته ترين انسانم


 به وفاي همه بي ايمانم


دل گريان، لب خندان دارم

 

به تو و عشق تو ایمان دارم

 

خدا جونم دوستت دارم

 

 

گفتي كه به احترام دل باران باش

باران شدم وبه روي گل باريدم

گفتي كه ببوس روي نيلوفر را

از عشق تو گونه هاي او را بوس
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم

خدایا من خستم صدامو میشنوی؟؟؟

 

 

 

هيچ کس اشکي براي ما نريخت

 هر که با ما بود از ما مي گريخت

 چند روزي هست حالم ديدنيست

 حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم 

 گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت 

 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما زياران چشم ياري داشتيم *** خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

 

 

 

كاش يك شوخي بود

 

حال و روز دنيا...!

 

و صداي گذر عمر ، خموش!

 

از پي اش منظره ي پيردرختي ست، صبور!

 

اين چه درديست كه من را به ستوه آوردست؟!

 

گذران ايام

 

و قمار دنيا...!

 

اي خدا راه كجاست؟!

 

زِ چه رو پاي در اين خاك بلا بنهادم؟!

 

چه گناهي كردم؟

 

كه چنين گيج و خراب

 

در پي عاقبت خويش پر از فريادم؟!

 

 


نویسنده: وحید
ساعت: 13:7
تاریخ:
دوشنبه 14 آبان1386

   


رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

ابتدای یک پریشانی است حرفش را مزن

گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

چشم هایم بی تو بارانی است حرفش را مزن

آرزو دارم که دیگر بر نگردم پیش تو

راهمان با اینکه طولانی است حرفش را مزن

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا

دل شکستن کار آسانی است حرفش را مزن

خورده ای سوگند روزی عهد ما را بشکنی

این شکستن نا مسلمانی است حرفش را مزن

حرف رفتن می زنی وقتی که محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانی است حرفش را مزن

 

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی لب ز خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از میان باغچه

باز هم به گوش می رسد.

تو چه فکر می کنی ؟

راستی ، کدامیک درست گفته اند ؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هر چه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده است

قیصر امین پور (روحش شاد)

 

بگذارید بگریم

بگذارید بگریم به پریشانی خویش

که به جان آمدم از بی سرو سامانی خویش

غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر

در میان با که گذارم غم پنهانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی

گفت ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

زنده ام باز پس از این همه ناکامی ها

به خدا کس نشناسم به گران جانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیمو زدیم

داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش

اندر این بحر بلا ساحل امیدی نیست

تا بدان سو بکشم کشتی طوفانی خویش

 

 

کاخی شنی می سازم اما امواج ساحل آن را ویران می کند

کاخی کاغذی می سازم اما گریه آسمان آن را ویران می کند

کاخی یخی می سازم اما گرمای آفتاب آن را ویران می کند

کاخی شیشه ای می سازم اما دلی سنگی آن را ویران می کند

کاخی از غرور می سازم اما این بار عشق آن را ویران می کند

 

 


نویسنده: وحید
ساعت: 11:26
تاریخ:
پنجشنبه 10 آبان1386

   


سیـب سرخی را به من بخشید و رفت عاقبـت بر عشـق مـن خندید و رفت

 اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد بـی مـروت گریـه ام را دیــد و رفـت

 چشـم از مـن كنـدو دل از مـن بریـد حـال بیمـار مــرا فهـمیــد و رفـت

 بـا غـم هجــرش مــدارا مـی كنـم گـر چـه بر زخمــم نمك پاشید و رفـت

 

 

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند 

                    به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمیکند

                                کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند

نشسته ام در این غبار بی سوار

                              دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند

دل خراب من دگر خراب تر نمیشود

                           که خنجر غمت ازین خرابتر نمی زند 

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

                            یکی صلای اشنا به رهگذر نمیزند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات

                             برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمیزند

نه سایه دارم و نه بربیفکنندم و سزاست 

                        اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمیزند

 

 


نویسنده: وحید
ساعت: 17:33
تاریخ:
یکشنبه 6 آبان1386

   


باز هم دنباله دارد

                       با تو بودن بی تو بودن

باز هم دنباله دارد

                       شعر بودن را سرودن

تا به کی باید بمانم

                       شعر حسرت را بخوانم

تا به کی از تو بخوانم

                       بی تو و تنها بمانم

تا به کی عشق تو را با جان و دل از خود بدانم

                       ای همه بود و نبودم

ای همه تار و پودم

                       تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم

پس بگو آن حس ویرانی کجاست؟

                       پس بگو آن عشق مستانی کجاست؟

من چرا باید بمانم

                       از تو من اما نخوانم

پس بیا تا در نگاهت

                       عشق را از نو نشانم

 

 

 

 

 


نویسنده: وحید
ساعت: 13:18
تاریخ:
پنجشنبه 3 آبان1386

   


به   تو نامه می نویسم  به تو ای همیشه دریا

                              ای همیشه از تو زنده   لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

                              زیر  رگبار  مصیبت  بی  کسی   تنها   کسم   بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه می کرد

                                  قاصد    چشم    تو   آمد   مژده   روییدن   آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

               ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترینش در حضور حضرت تو

                              ای که می سوزم سرا پا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه ی نویسم نامه ای نوشته بر باد

                                  که  به  اسم  تو  رسیدم  قلمم  به  گریه  افتاد

در گریز ناگزیرم گریه شد معنای لبخند

                               ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پلهای پیوند

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

                       باید از هم می گذشتیم برتر از ما عشق ما بود

 

 


نویسنده: وحید
ساعت: 12:50
تاریخ:
پنجشنبه 3 آبان1386

   


وقتی عاشق میشی راز دلت رو نمی تونی بگی,

چقده سخته خدایا..........

 

روز نوروز بچینی گل سرخ, بر سر راه نگار, فرش کنی , دلبرت بیاد بپرسه کار کیست؟تو بهش نتونی بگی,

چقده سخته خدایا............

 

دلبرت خنده کنه,تو بسوزی,گریه کنی دلبرت بیاد بپرسه که چرا؟تو بهش نتونی بگی,

چقده سخته خدایا............

 

دلبرت سفر کنه,تنها شوی,مثل ماهیها از آب جدا شوی, بتپی ,مجنون شوی,تو به کسی نتونی بگی,

چقده سخته خدایا............

 

چقدر سخته یک نفر رو دوست داشته باشی,براش بمیری,باورت نکنه..............

و

چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی,هزار بار تو خودت بشکنی,ولی

                                     

       آروم زیر لب بگی:گل من باغچه نو مبارک.

 


نویسنده: وحید
ساعت: 19:38
تاریخ:
سه شنبه 1 آبان1386

   


 باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل 

 حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق 

 که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که ترا دیدم و گفت 

 دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت 

 یاد آن خنده بیرنگ و خموش 

 که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم ایی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند بر جانت

 


نویسنده: وحید
ساعت: 19:24
تاریخ:
سه شنبه 1 آبان1386

   


JavaScript Codes داغ کن - کلوب دات کام