دوست داشتن از عشق برتر است عشق یک جوشش کور است و پیوندی از
سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.
ساعت: 17:51
تاریخ: دوشنبه 30 مهر1386

به تو ميرسم دوباره...
vahid_hi2006@yahoo.com
ا مـ کـ ا نـ ا ت
صفحه ی اول
پست الکترونیک
آ ر شـ
یـ و
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
لـ یـ نـ ک هـ ا
اقـلیم وجود
پهلوان خورشید
عشق تمام رویای من است
پر از عشق
آواز ققنوس
گل باقــــالی
رنــگ بــــاران
باران عــشق
دل من و دل تو
لیلـی عاشق
اشکی از جنس خدا
لادن صحرایی
بردي از يادم
من خورشیدم
شب بارونی
جوجو عاشق
نوشته های یه دختر خطرناک
تا تو هستی
وبلاگ فارسی نوال
دیباچه دل
باران عشق
ســـایه
تنهای تنها
یاس بارونی
طلسم تنهایی
صوفی
استاد علیرضا افتخاری
حنجره طلايی
مــــن
قروقاطي
نفس ها در سینه حبس
وبلاگ شخصی من
جزیرهی بارونی
-----------------------------------------
ما تماس با ما
قـ ا لـ ب از
نازنین
RSS 2.0
دوست داشتن از عشق برتر است عشق یک جوشش کور است و پیوندی از
سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.
کاش میدانستی چه دردی در این صدا زدن ها نهفته
کاش می دیدی تمام اشتیاق و حسرتی که در پشت خیسی چشمانم
مات و مبهم به زنجیر کشیده شده
داغی اشکهایم گرمی نگاهت را بر گونه هایم حمل می کنند
دلم تنگ است
دلم برایت تنگ است
دلم برای با تو بودن تنگ است
میدانی....دلم برای حرف هایت
درد دلهایت
برای نوازش هایت ...
دلم بدجوری برایت تنگ شده
اشتیاق تلخ تمام وجودم را در بر گرفته....


من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه
ميلادي
طلوعي بود كه مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد ِ بي
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن

همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا


حسرت دیدار رویت قلب من آتش زده
قامتم را خم نموده عالمم بر هم زده
دیده گانم خون شده از بس که در هجرت گریست
این چه عشقی بود در جانم شراب مرگ ریخت
ناله هایم بی تو در عالم طنین افکن شده
هر که را دردل بود عشقی مرا همدم شده
مردم از بی تابی و افغان من بس خسته اند
داستان غصه هایم خوانده اند و بسته اند
ای عزیز دل بیا رحمی بکن بر حال من
بی تو در عالم غریبی گشته حسب الحال من
عالمی بر حال زارم گرید و تو غافلی
جان من برگرد و بس کن انتظار عاشقی
وقت آن آمد که عاشق بر مراد دل رسد
چونکه عاشق با غم عشقش به دلبر میرسد

*مهــــربونم*
آرزوم بی تــــو محاله٫لحظه هام بی تــو سؤاله
بی تــــو مقصد خيلی دوره٫راه عشـقم بی عبوره
من نمی خوام تـو خيالم بگمت٫عاشقت هستم
دوست دارم که راستی راستی حس کنم٫تـــو را٫تو دستم

اکنون کارم سفر است
دیشب تا صبح باران بارید
انگار خیال تو بود كه از آسمان می بارید
من از خیس شدن در باران نمی ترسم
دلیل بارش باران را نمی پرسم
آن روز كه دیدمت تا به امروز آسمان دلم ابریست
مثل آسمان امشب كه بارانیست
می دانم صبح كه شود آفتاب نمایان می شود
اما آیا دل من هم یك روز آفتابی می شود
حتی با سوسوی این چراغ در خزان
هنوز امید دارم امید به خدای مهربان
بوی حرمتت رنگی زده به یادمان
می دانم دوریت آتشی ست بر خانمان
بس به خاطر دلهای شكستمان
فقط بمان و بمان و بمان
