تبليغاتX
☆ஜ☆فـصل بارونـی☆ஜ☆



☆ஜ☆فـصل بارونـی☆ஜ☆







تـ و ضـ یـ حـ ا ت


بباربارون ٬شایدآروم بگیرم
بباربارون٬منم باتواسیرم
تک وتنها زیر باررون می شینم
واسه دلتنگی هام ماتم می گیرم
ببارای آسمون٬حرفات ترانه است
توهم مثل منی٬گریه ات بهانه است
ببار ای مهربون قلبم شکسته
ببار ای همزبون٬تنها وخسته
صدای چک چک آواز خوندن
ترانه تو قفس آوای بودن
ببار حالا از این درد زمونه
که تنها منو کرده دیوونه
.............................
من وحید
متولد 27 آذر سال 1365
دانشجوی رشته کامپیوتر

 

  ا مـ کـ ا نـ ا ت 
صفحه ی اول
پست الکترونیک

     آ ر شـ یـ و    
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386

  لـ یـ نـ ک هـ ا  
☆اقلیم وجود☆فــرزانه جان
ღ غــــزال جـــــان ☺
پهلوان خورشید
باران عشق
رد پا
پروانه وار
عاشق
عشق یک طرفه
عماد خان
آقا محمدرضا
نســــیم خانم
زهرا خانم
آقا هادی
وبلاگ فارسی نوال الزغبی
آخرین نفس
باران عشق
مهسا خانم
لیلی عاشق
دختره صحرا...
آقا رضا
آرزو خانم
دلکــــــــده
فرزانه خانم
هنگامه خانم
رویا خانم
سارا خانم
شاید بشه
اشکی از جنس خدا
لادن صحرایی ناشنوای هنرمند
آقا پدرام*مداد رنگی*
مریم خانم
آوا خانم
*دلسوخته*
ღ♥ ريتم عشق ♥ღ
نیلوفر خانم
ماریا خانم
sami
هدا خانوم
*مست و تنها *
صابر خان
آقا مهدی
رکسانا
بهار خانم
آرزو خانم
•● شهر عشق ●•
موزیک جدید
محبوبه خانم
تنهـــا
آقا مجید عجرم
یاس کبود
مریم خانم
سیندرلا خانم
پسر دندون طلا
نم نم بارون
مهسا کوچولو
عشق دوست داشتنی
مسافر راه عشق
آریایی
پیامک های توپ
بردي از يادم
سارا خانم
غزل خانم
فرزندان سکوت...
شب بارونی
جوجو عاشق
انتظار بی پایان
نوشته های یه دختر خطرناک
تا تو هستی...
الهه عشق

   قـ ا لـ ب    از   
نازنین
www.Naazanin.Com

  RSS 2.0  



سلام دو تا شعر از استاد شهریار که من خیلی دوستشون دارم...

منتظر نظرات زیباتون


شب ، همه بی تو کار من ، شِکوه به ماه کردن است

 

روز ستاره تا سحر، تیره به آه کردن است

 

متن خبر که یک قلم ،بی تو سیاه شد جهان

 

حاشیه رفتنم د ِگر ، نامه سیاه کردن است

 

نو گل نازنین من ! تا تو نگاه می کنی

 

لطف ِ بهار عارفان ، در تو نگاه کردن است

 

ماه ِ عبادت است و من ، با لب روزه دار از این

 

قول و غزل نوشتنم ، بیم گناه کردن است

 

لیک چراغ ذوق هم ، این همه کشتن داشتن

 

چشمه به گِل گرفتن و ، ماه به چاه کردن است

 

گاه به گاه پرسشی ، کن که زکات زندگی

 

پرسش حال دوستان ، گاه به گاه کردن است

 

خود برسان به شهریار ، ای که در این محیط غم




از زندگانی اَم گله دارد جوانی اَم*شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام

 

دور از کنار مادر و یاران مهربان*زال زمانه ، کُشت به نامهربانی ام

 

دارم هوای صحبتِ یاران ِ رفته را*یاری کن ای اجل ! که به یاران رسانی ام

 

پروای پنج روزه ی جهان کِی کنم که عشق*داده نوید زندگی ِ جاودانی ام

 

چون یوسفم به چاه ِ بیابان ِ غم اسیر*وَز دور مژده ی جَرَس ِکاروانی ام

 

یک شب کمندِ گیسوی ِ ابریشمین بتاب*ای ماه ! اگر ز چاه به در می کشانی ام

 

گوش ِ زمین به ناله ی من نیست آشنا*من طایر ِ شکسته پر ِ آسمانی ام

 

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند *چون می کنند با غم ِ بی همزبانی ام

 

ای لاله ی بهار جوانی که شد خزان*از داغ ِ ماتم ِ تو بهار ِ جوانی ام

 

گفتی که آتشم بنشانی ، ولی چه سود؟*برخاستی که بر سر آتش نشانی ام

 

در خواب زنده ام که تو می خوانی اِم به خویش * بیداری اَم مباد که دیگر نرانی اَم!

 

شمعم گریست زار به بالین که شهریار!*من نیز چون تو همدم سوز نهانی اَم




نویسنده: وحـیـد
ساعت: 11:13 بعد از ظهر
تاریخ:
بیست و هفتم اردیبهشت 1387

   



وحشت از  عشق که نه!  ترس ما فاصله است...

وحشت از غصه که نه!  ترس ما خاتمه است...

ترس بیهوده نداریم! صحبت از خاطره هاست...

صحبت از کشتن نا خواسته ی عاطفه هاست...

کوله باریس پر از هیچ که بر شانه ی ماست...

گله از دست کسی نیست...

مقصر دل دیوانه ی ماست...

رنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست ودر این تنهایی

سایه نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

این شعر نیست آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
این شعر نیست نقش سرابیست در کویر
این شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست
گر شعر بود بر لب خشکم نمی نشست
گر شعر بود از دل سردم نمی رمید
گر شعر بود درد مرا فاش می نمود
گر شعر بود تیغ به زخمم نمی کشید
 این شعر نیست لاشه مردیست پای دار
 این شعر نیست خون شهیدیست روی راه
این شعر نیست رنگ سیاهی است در سپید
 این شعر نیست رنگ سپیدیست در سیاه



نویسنده: وحـیـد
ساعت: 3:43 بعد از ظهر
تاریخ:
بیست و دوم اردیبهشت 1387

   


 

 

روزی مردی خواب عجیبی دید...

او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند

و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین میرسند

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید : شما چه کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت :

اینجا بخش دریافت نامه است و دعاها و تقاضا های مردم

 از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت...

 باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند

 و آنها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند.

مرد پرسید : شما ها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است.

ما الطاف و رحمت خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلو تر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.

با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید ؟!!!

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است

مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند

 ولی عده ی کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟!!!

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده

فقط کافیست بگویند :

خدایا شکرت، شکرت ، شکرت.

 

 


نویسنده: وحـیـد
ساعت: 1:25 بعد از ظهر
تاریخ:
ششم اردیبهشت 1387

   


من در زنـــــدگی سکوت را برگزیدم.

چرا که من درحرف هاوفریادهای بی صدای سکوت خویش

غوطه ورم واکنون سکوتم را گم کرده ام!!

آری من سکوت خویش رادر میان سکوت دیگران گم کرده ام!

بار هاخواستم که سکوتم را بشکنم

اما نشد!نتوانستم!

دیگر به ستوه امده ام.

من در خفقان خویش گم شده ام

من محتاج فریادم

بگذار هـــــــــــــواری بزنم

آه ... من  درخفقان گم شده ام

زندگی خالی نيست.

مهربانی هست٬سيب هست٬ايمان هست.

آری...

تا شقايق هست٬زندگی بايد کرد.

در دل من چيزی است٬مثل يک بيشه ی نور٬

مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم٬

که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت٬بروم تا سر کوه.

دور ها آوايی است که مرا می خواند.

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد
امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگ ها
ناپديد ماند

 


نویسنده: وحـیـد
ساعت: 1:4 بعد از ظهر
تاریخ:
سی و یکم فروردین 1387