تبليغاتX
فصل​بارونی



فصل​بارونی







توضيحات


صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من
پاییز طولانی است

 

امکانات 
صفحه ی اول
پست الکترونیک

     آ ر شـ یـ و    
90/10/01 - 90/10/30
90/05/01 - 90/05/31
90/04/01 - 90/04/31
90/02/01 - 90/02/31
90/01/01 - 90/01/31
89/12/01 - 89/12/29
89/11/01 - 89/11/30
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
آرشيو

  لـ یـ نـ ک هـ ا  
آواز ققنوس
یه دختر شیطون بلا
دلکــــــده
پهلوان خورشید
ماه تى تى
بی بهانه ببار
لیلی کوچولو
پر از عشق
شبنم پاییزی
اقـلیم وجود
تمام رویای من است
رنــگ بــــاران
طلسم تنهایی
دل من و دل تو
حــــرف دل
پروانه هاي عاشق
بردي از يادم
تا تو هستی
سوم تجربی متقلب
ســـایه
استاد علیرضا افتخاری
قروقاطي
و این منم ...زنی تنها
.دهکده عاشقان من.
دختر بارونی
نبش قبر
زندگی زیبا
دنياي فريبنده
تبسمـــ مبهـــــم
دختران ونوس
رنگین کمان
¡ دور زدن ممنوع !
عشق پایدار
تماس با من


My Twitter My Facebook

اگر فصل بارونی را دوست دارید مثبت بدهید



بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم ، باشد که نباشیم و بدانند که بودیم .

 خدانگهدار


نویسنده: وحید
ساعت: 2 بعد از ظهر
تاریخ:
شنبه 3 دی1390

   


این آخرین پست برای چند سال بودن توی این وبلاگ هست.

سالها بود که این وبلاگ همدم تنهایی های من و دلتنگی های من بود.

تو غم و شادی همراهم بود. این وبلاگ پر شده از تمام لحظه های یک آدم احساسی

که سالها کوشید تا کسی ازش رنجیده خاطر نباشه.سالها صادقانه و روراست بود

و همیشه هم از این رو راستی و ساده دلی ضربه خورد.این وبلاگ یادآور رنج های من بود،

شادی های من بود، اشک ها و رویاهای من بود...

امیدوارم هرکس که از این به بعد آرشیو این وبلاگ را میخونه، پی به حس درونی این متن ها ببره.

طی این سالها از طریق این وبلاگ دوستای خوبی پیداکردم که هیچکدوم ناراحتی برای من نداشتند...

شاید تنها دلیل بسته شدن این وبلاگ، خودم باشم... خودم که با همه تلاش هام

برای رضایت آدمای دوروبرم جز دورویی چیزی ندیدم... و شاید دهانی که بی موقع باز شد...

بی دلیل دلی رنجیدو کوششم رضایتشه...


دعام کنید...

از لابه لای لحظه های تلخ و غمگینم / تو روز روشن این همه تاریکی می بینم
با اینکه از هر لحظه ی آینده بیزارم / با این همه بازم به این آینده شک دارم

این بد بیاری ها تقصیره من نبود


بدرود

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
اینقدر آئینه ها را به رخ من نکشید
اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمی آبی تر از آئینه گرفتارم کرد
پس کشیدن این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من اینست زمینی نشوید
فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید .... !


نویسنده: وحید
ساعت: 4 بعد از ظهر
تاریخ:
شنبه 15 مرداد1390

   


همیشه دير می فهميم !
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد :

يک لحظه آفتاب در هوای سرد غنيمت می شود .

خدا در مواقع سختيها تنها پناه می شود .

يک قطره نور در دريای تاريکی همه ی دنيا می شود .

يک عزيز وقتی که از دست رفت همه کس می شود .

پاييز وقتی که تمام شد ٬ به نظر قشنگ و قشنگ تر می شود ...

امروز تمام چيزها و آدم های اطرافمان را خوب نگاه کنیم .

زندگی خيلی طولانی نيست ...


تا پایان چیزی نمانده...


نویسنده: وحید
ساعت: 0 قبل از ظهر
تاریخ:
شنبه 15 مرداد1390

   



ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ
ﺳﻮﺳﻮﻱ ﻏﺮﻳﺐ ﻳﮏ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻡ
ﺩﺭﺍﻳﻦ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺁﻳﺎ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﻲ ﻧﮕﺮﻱ
ﻳﺎ ﺷﺎﻳﺪﻡ ﺑﻪ ﻗﺒﻞ ﻧﮕﺮﻳﺴﺘﻪ ﺍﻱ ﻭ ﻣﻦ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺣﺎﻝ
ﮐﺎﺵ ﻣﻲ ﺷﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺎ ﻫﻢ ،
ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﻠﻬﺎﻱ ﺑﺎﻏﭽﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻴﻢ ﺗﺎ ﮐﻪ ﮔﻞ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ
ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻋﻄﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺗﺎ ﺍﻭﺝ ﻫﻮﺍ
ﺣﺲ ﻣﻲ ﺷﺪ
ﺣﻴﻒ ﮐﻪ ﺧﻴﺎﻟﻲ ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ ، ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺧﻴﺮﻩ
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍﻡ
ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ : ﺍﻱ ﮐﺎﺵ ...


دلـــــــــــــم را جایی شبیه اینجا
جا گذاشته ام ....
بیهوده در پی باز دادنش نباش
چیزی که داده ام را
هرگز باز پس نخواهم گرفت


نویسنده: وحید
ساعت: 1 قبل از ظهر
تاریخ:
جمعه 14 مرداد1390

   



در آغوشت اندك جائی برای زیستن من بگذار
بگذار تا آرام گیرم و زیر چتر مهربانی و گرمی تنت
صدای باران را عاشقانه بشنوم
و این است عشق
مرا آرام كن .....
گاهی حس میكنم چون دریا متلاطم شده ام


نویسنده: وحید
ساعت: 5 قبل از ظهر
تاریخ:
جمعه 24 تیر1390